تبليغاتX
كوه سفيد

كوه سفيد

يادداشت هاي روزانه

آخرین پست

سلام

این آخرین پست این وبلاگ است

روزی که اینجا شروع کردم به نوشتن روز آغاز ولایت آقا صاحب عصر (عج) بود و امروز که آخریم پست رو میذارم روز اول محرم الحرام

دلیل خاصی برای اینجا ننوشتن ندارم جز اینکه برای نوشتن خیلی از دغدغه هام ترجیح میدم ناشناس بمونم و الان و با این وبلاگ تقریبا خیلی از دوستان منو میشناسن و این شاید باعث بشه کمتر بتونم حرفم دلمو بزنم

الحمدلله رب العالمین این وبلاگ برای من برکات زیادی به همراه داشت آشنایی با دوستانی که هر چند خیلی کم زیارتشون کردم اما همان دیدارها هم سعادتی بود برای من و پر از خیر و برکت

و حتی آشنایی با دوستان ندیده ای که همیشه نسبت به من لطف داشتند

از همه دوستانی که از طریق این وبلاگ به نحوی با من در ارتباط بودند التماس دعا دارم

شاد باشید و سربلند

ان الله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین

یا رفیق من لا رفیق له

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 8:25  توسط زهرا  | 

من حالم خوب ...

دو نوع مریض داریم  یکی مریضی هست که میدونه دردش چیه میتونه به دکترش بگه  کجاش درد میکنه دستش  پاش کمرش یکی هم مریضی هست که نمیدونه دردش چیه فقط میدونه که حالش خوب نیست میدونه که یه چیزی هست ولی نمیدونه چی

من اون دومی ام  

آقا جانم من حالم خوب نیست ، حالم خوب نیست میدونم یه دردی دارم میدونم یه مشکلی دارم ولی نمیدونم چیه نمیتونم انگشت بذارم ی جایی از روحم یا دلم یا جسمم و بگم اینجا درد داره اینجا می سوزه اینجا مشکل داره

ولی میدونم  درد دارم و میدونم  فقط شما میتونید حالمو خوب کنید

انگار کنید شده قضیه اون آدمی که انگشتش درد میکرد و به دکتر میگفت من هر جایی که انگشت میذارم درد داره ...

آقای مهربانم من حالم خوب نیست ببینم چقدر خسته ام چقدر پریشانم چقدر شکسته ام همه روحم درد میکنه همه وجودم ...

درمان درد من اگر نزد شما نباشد پس کجاست

مرهم زخم هایم اگر این بارگاه سلطانی نباشد پس چیست

اگر هق هق گریه های دعای توسل حرمتان شفایم ندهد پس دیگر به کجا دخیل باید بست

اگر وقوف در خنکای صحن های منزلتان آرامم نکند پس آرامش را کجا باید جست

آقای رئوفم من حالم خوب نیست می بینی ام ؟! می شنوی ام ؟!

من خودم هم نمیدانم کجای زندگی ام درد میکند کجای روحم ترک برداشته کجای دلم شکسته فقط میدانم که یک چیزی این وسط ایراد دارد ، یک حسی که شده سر منشا همه بی قراری ها و دلتنگی های من ...

ظاهرا همه چیز مرتب است همه چیز خوب است اما من درد دارم یک چیزی آن وسط ها زیر سایه این ظواهر در عمق این لایه لایه های مرتب شده ظاهری ، ترک برداشته است صدایش را میشنوم حسش میکنم ولی نمیدانم چیست ...

آقای عزیزم من حالم خوب نیست شفایم نیم نگاهی ست فقط ...

یا مجیب من لا مجیب له

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 14:16  توسط زهرا  | 

باران

باران که می بارد انگار چیزی از اعماق وجود آدمی سر بر میدارد

گویی باران حتی غبارهای دلت را می شوید و غصه های خفته را بیدار میکند

حتی در دوست داشتنی ترین حالت دنیا هم که باشی وقتی از پشت پنچره صدای باران را می شنوی یا  وقتی که در پناه چتر از احساس خیس باران می گریزی یا حتی زمانی که بی هیچ مانعی رو به آسمان زیر دانه های باران ایستاده ای

چیزی مثل یک احساس خفته درونت بیدار می شود یک دلتنگی غریب

گویی گرد و خاک دل خاکی ات شسته می شود در هجوم لطیف باران

انگار کن دلتنگی هایت از زیر خروارها فراموشی شسته میشوند و اندوهی غریب بر روحت سنگینی میکند

صدای شر شر باران موسیقی می شود بر همه غصه های نگفته و بر دل مانده ات

میگویند زمان بارش باران زمان استجابت دعاست

شاید حکمتش در همین است آسمان بر اندوه دل تو می بارد که از رحمت بی انتهایش بخواهی

همدیگر را دعا کنیم ...

یا عماد من لا عماد له

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 8:27  توسط زهرا  | 

توی اتاق عمل قبل از بیهوشی از خانم دکتر که بالای سرم ایستاده می پرسم :

عمل جراحی سختیه ؟

میگه : همه چی رو بسپار به خداوند و توکل کن که هر چی اون بخواد جز خیر نیست.

توی اون لحظه هیچ جمله ای نمیتونست اینقدر آرومم کنه که :

افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد

یا طبیب من لا طبیب له

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 7:19  توسط زهرا  | 

آدمی ...

آدمی جمع اضداد است

که گاه در پناه ظاهری آرام و لبخندی وسیع دلی دارد مضطرب و مغشوش

و روزگاری در پس برافروختگی چهره و بی قراری ظاهری ، دلی دارد آرام و لطیف

بارالها دلی آرام و ظاهری خندان عنایت بفرما

یا انیس من لا انیس له

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 8:37  توسط زهرا  | 

اگر ...

نه نمی دانی

نمی دانی "غربت " چیست !

نمی دانی "مظلوم" کجاست !

نمیدانی " تنها " کیست !

نه نمی دانی

اگر به  "مدینه " نرفته باشی

و غربت نبی را در روضه النبی ندیده باشی

و مظلومیت بقیع را در مدینه االنبی ندیده باشی

و تنهایی شیعه را در مسجد النبی ندیده باشی

این سه واژه را از همه فرهنگ لغت های دنیا پاک کن اگر به مدینه نرفته باشی !

یا رفیق من لا رفیق له

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 9:46  توسط زهرا  | 

نظیر عشق

 عشق در نوع خودش بی نظیر است

هر گونه از عشق ... حتی همین زمینی اش

یعنی هر انسانی در عشق ورزیدن وجودی یگانه دارد و این خاصیت عشق است

حتی همه دلبستگی ها و وابستگی ها حتی عشق از نوع بیمار گونه اش ( هر چند که من معتقدم این عنوان برازنده ای نیست )

هیچ دو عشقی قابل قیاس با هم نیستند و هیچ دو عاشق هم ...

که عشق و دوست داشتن خاصیتی ست که از عمق وجود تو سرچشمه میگیرد و تنها مختص توست و دیگران تنها کاملش میکنند و هرگز دسترسی به سرچشمه نخواهند داشت

بعید نیست اگر گاهی این دو چشمه با هم یکی شوند یا تنها در جوار هم رهسپار

که سرچشمه عشق از همان روح خداوندی ست که روزی در نهاد همه ما دمیده شده است

پس همه عاشقیم همیشه عاشقیم

خشکسالی ها هیچوقت نمیتوانند هیچ چشمه ای را برای همیشه خشک کنند

اگر باران میخواهیم از تحمل هجوم ابرهای تیره گریزی نیست !

یا صاحب من لا صاحب له


پ. ن : متن های وبلاگم همیشه در همان لحظه نوشته شده اند بدون هیچ نیت و قصد قبلی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 11:30  توسط زهرا  | 

بذر ...

شعور یک گیاه ٬ در وسط زمستان ٬ از تابستان گذشته نمی آید٬ از بهاری می آید که فرا می رسد.              (نامه های عاشقانه یک پیامبر         جبران خلیل جبران   )

میخواهم بشوم همین گیاه با شعور جبران که تنها به امیدی زنده است

به آمدن بهار ...

مثل بذری میان رویاهایم کاشته ام تو را

فکر میکنی این خاطرات تلخ و آزاردهنده گذشته ، از خاک سرد و سخت و یخ زده زمستانی زمین زمخت تر باشد ...

مثل بذری میان رویاهایم کاشته ام تو را

کمی صبر کن ...

صدای جریان آب را می شنوی خنکای حضورش را حس میکنی و پوسته ات ترک بر میدارد

همیشه ترک برداشتن و شکستن درد دارد میدانم میدانم

تازه شده ای جوانه زده ای مرحله ات را پشت سر گذاشته ای...

این خاک هنوز سرد است

اما تو گذر کرده ای

گذر میکنی ...

قد که بکشی به نور می رسی و آنوقت که به زمین پا گذاشتی ...

زمین آنقدر ها هم دوست داشتنی نیست میدانم میدانم

 اما ...

تو رویای خورشید در سر داری به زمین فکر نکن ...

مثل بذری میان رویاهایم کاشته ام تو را ...

ببین خورشید در چند قدمی ست ...

انتظار میکشد ما را ...

پوسته نمی شکنی؟!

قد نمی کشی؟!

یا رفیق من لا رفیق له

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 13:44  توسط زهرا  | 

شاید ...

همه ماجرا از یک شباهت شروع می شود

اصل اصلش از یک اشتراک شروع می شود بعد آهسته آهسته طوری که اصلا متوجه نمی شوی لحظه ها ثانیه می شوند و ثانیه ها دقیقه می شوند و دقیقه ها ساعت و ساعت ها روز و روزها ماه ...

و آهسته آهسته طوری که اصلا حواست نیست آن بذری که کاشته بودی رشد میکند جوانه میزند سبز میشود و ریشه می دواند ...

و آرام آرام مثل یک رویای شیرین در وجودت تنیده می شود

گاهی وقتی که خزیدن ریشه ها را درونت حس میکنی فکر میکنی کاش همین جا تمامش میکردی

همین لحظه ...

اما انگار این جوانه زدن ها را دوست داری ...

این کلافگی ها بی قراری ها دلتنگی ها انتظار ها

حتی اشک ها ...

همه اش با خودت کلنجار می روی

همه این ها روحت را قلقلک میدهد

خیلی آهسته و آرام مثل یک نسیم گذر می کند

مثل دانه های باران روی پوست لطیف صورت روی چشم ها روی لب ها ...

مثل دنبال کردن بازی کشدار یک ابر کوچک سپید در یک آسمان آبی درخشان

و تو خوب میدانی تحملش سخت است میدانم ، صبوری میخواهد

گذشته نه

آینده نه

اکنون ...

لحظه ...

حال ...

و یک نفس عمیق از سر آسودگی ...

و چه خوب که تو هستی!

یا عماد من لا عماد له

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 9:14  توسط زهرا  | 

حسنک وزیر

قضیه حسنک وزیر را دوست دارم

هر بار که میخوانمش دریچه ای تازه از صفات آدمی به رویم باز می شود

مقاله ای خواندم از دکتر محمد اسلامی ندوشن درباره حسنک وزیر که ماجرای اتهام قرمطی بودن حسنک را به تفصیل بیان کرده بود

داستان بر دار کردن مردی بزرگ چون حسنک وزیر که حتی تا پای چوبه دار از عقیده و منش خویش کوتاه نیامد

و داستان بغض و کینه شخصی چون بوسهل زوزنی که نیرنگ و زشتخویی اش برای همیشه در تاریخ ماندگار شد

شخصیت حسنک وزیر دوست داشتنی ست

و از آن بیشتر بزرگ منشی و وسیع طبعی اش...

که به قول حسنک وزیر در دربار سلطان مسعود به وقت مصادره اموالش :

جهان خوردم و کارها راندم و عاقبت کار آدمی مرگ است اگر امروز اجل رسیده است کس باز نتواند داشت که بر دار کشند یا جز دار که بزرگتر از حسین علی (ع) نیم .

یا امان من لا امان له 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 9:48  توسط زهرا  |